بر خوان خرد در اردیبهشت ایران
در سفر برخوان خرد، از بهار ایران گفتیم و از زیبایی این سرزمین و از حماسهای که نگاه کج به هویت ما را کور خواهد کرد. از حکیم فردوسی گفتیم که چگونه فروتنانه سرآغاز ایران را به سرانجام رساند.
اردوان بیرگانی، نقال و شاهنامهخوان و مدرس در یادداشتی نوشت: اردیبهشت که میرسد، حال و هوای دلم دیگرگون میشود. دل خسته از روزگار است اما امید هنوز زنده است. گویی با نخستین نفسهای اردیبهشت، سیمرغی در درونم بیدار میشود؛ سیمرغی که تهمتنوار بال میگشاید و مرا به سفر میخواند. سفری نه به دل طبیعت، که به دل انسانهایی پاک که در جنگل سترگ ادبیات ایران، زیر سایهسار درختان اندیشه نشستهاند؛ انسانهایی که در مسیر انسان بودن، با همه دشواریهای زمانه میجنگند و با تمام توان در ستیز با جهل و نادانی ایستادهاند.
امسال این سفر با «برخوان خرد» و در شش اجرا، با اجرای اینجانب اردوان بیرگانی و هنرمندی مهرانگیز قلاوند و گردآفرید بیرگانی آغاز شد؛ سفری شاهنامهای که هر منزل آن دیداری بود با دلهای روشن و جانهای شیفته فرهنگ ایران.
سرآغاز سفر در یازدهم اردیبهشت رقم خورد؛ آنجا که هماهنگیها با جناب استاد قنبری از شهر نغمه آغاز شد. با صفا و مهربانی پذیرای ما شدند در باغی در نزدیکی چشمهسار سیاسرد. هنگامی که به باغ رسیدیم، استاد قنبری را دیدیم که تنها، همچون همان بیت کهن، «یکی مرد جنگی به از صد سوار»، در حال آماده کردن فضای اجرا بود. با مهربانی در گشود و با کوبیدن میخی بر دیوار، گویی انجمن ادیب نغمه را استوار کرد.
سیستم صدا را سامان دادند و اندکاندک مهمانان از راه رسیدند. یکی یکی، چند چند، با احوالپرسی و لبخند و گرمای دیدار. نوشیدن چای در آن باغ و در آن حال و هوای شاعرانه لطفی دیگر داشت. حتی گردآفرید که چندان اهل چای نیست، لیوانی دیگر خواست و با لبخند گفت: «چقدر خوشمزه است، باز هم میخواهم.»
مجری برنامه آغاز مجلس را اعلام کرد و شاعران را یکییکی به جایگاه دعوت میکرد. شور مجلس وصفناشدنی بود. انسانهایی متواضع و اندیشمند؛ لبخند بر لب، اما دلهایی نگران و دردمند، و در عین حال امیدوار.
آنگاه مجری گفت: «اکنون بر خوان خرد حکیم فردوسی خواهیم نشست، با اجرای زوج شاهنامه ایران و همراهی گردآفرید.»
گردآفرید با ستایش خرد آغاز کرد. ما از آبادی ایران گفتیم و از سرایش شاهنامه. اشک در چشمان حاضران حلقه زد و خود من نیز بینصیب نماندم. حاضران ایستاده برای سربلندی ایران دست زدند و شوری در مجلس افتاد؛ چشمها اشکبار و لبها خندان، با امیدی روشن.
از آن پس هر شاعری که بر جایگاه میآمد، از دردهای ایرانبانو میگفت. اشک در چشمانشان بود، اما سرخی صورتشان گواه خون دلی بود که در جان داشتند. موسیقی ایرانی با سازهای ایرانی نواخته شد و اندیشه در کلام شاعران به پرواز درآمد.
پایان نخستین روز سفر، دلنشین و بهیادماندنی بود. ما شادمانه به دل جاده زدیم تا به استقبال روز دوم برویم.
روز دوم، راهی شهرستان لردگان شدیم؛ به میزبانی جناب کورش جهانی در انجمن «کورش». کوه و دشت چهارمحال و بختیاری در اردیبهشت، سرشار از گلهای رنگارنگ بود؛ سرخ و زرد و بنفش، گویی درفش کاویانی بر دامان طبیعت گسترده شده است.
در لردگان از یک سوپری اندکی خوراکی خریدیم و نشانی انجمن را پرسیدیم. فروشنده با چهرهای مهربان گفت: «آدرس را نمیدانم؛ بگویید مهمان چه کسی هستید و برای چه آمدهاید؟»
گفتم: «شاهنامهخوان هستم و مهمان جناب کورش جهانی.»
لبخندی زد، آدرس را گفت و هزینهای هم نگرفت. گفت: «لردگان میزبان شاهنامهخوانی است؛ این سهم من.» و با مهربانی افزود که افسوس میخورد از اینکه نمیتواند در مجلس حضور داشته باشد.
از این مهماننوازی شاد شدم و در دل از فرزانه توس سپاس گفتم که خواندن کتابش چنین پیوندی میان دلها میآفریند. زیر لب زمزمه کردم:
فریدون فرخ فرشته نبود
به مشک و به عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن، فریدون تویی
به نشانی که گرفته بودیم رفتیم. جناب کورش جهانی دستی تکان داد و ما خانه دوست را یافتیم. مهمانان یکییکی رسیدند و خبر آوردند که دکتر پارسه، پژوهشگر شاهنامه و ادبیات حماسی، نیز به جمع ما خواهد پیوست.
انجمن با خوانش داستان یزدگرد شهریار، با صدای گرم استاد البرز اسدپور آغاز شد. از پیر و جوان همه خواندند؛ از شکست ایران از تازیان سخن رفت و دلها اندوهگین شد، اما در درون همه این زمزمه جاری بود: چو ایران نباشد تن من مباد
گفتوگو درگرفت که چرا چنین شکستی رخ داد. هرکس نظری داد. سپس نوبت شعرخوانی شاعران شهر رسید؛ هم به زبان پارسی و هم به زبان شیرین بختیاری. مجلس، مجلس شاهنامه بود و صدای گرم استاد اسدپور و هنرمند خوشخوان ایل، موسی موسوی، گرمایی دیگر به آن بخشید.
شب فرارسیده بود، اما همه بیدار از بیدارباش بیتهای فردوسی بودند. آفرین بر روان پاک او که هویت ایرانی و انسانیت را جاودانه کرد.
در میان مجلس، جناب جهانی نگاهی کرد و گفت: «بشنویم نقل شما را.»
برخاستم، دست بر دیدگان نهادم و به نام یزدان و ایران آغاز کردیم. از بهار ایران گفتیم و از زیبایی این سرزمین، و از حماسهای که نگاه کج به هویت ما را کور خواهد کرد. از حکیم فردوسی گفتیم که چگونه فروتنانه سرآغاز ایران را به سرانجام رساند:
نمیرم از آن پس که من زندهام
که تخم سخن را پراکندهام
اندیشه او هزار سال است که بر گرد این سرزمین میچرخد و در گوش ما میگوید: از این خاک اهورایی پاسداری کنید. افسانهاش نپندارید؛ خردمندانه بنگرید و انسانیت را در آن بجویید.
با تشویق دوستان بر جای نشستیم. آنگاه نوبت به شیر دختران ایران، نازگل و گردآفرید رسید. مجلس به وجد آمد و بسیاری از حاضران بیتها را با آنان همخوانی کردند. سپس جناب اسکندری نیز شاهنامه خواند. استاد پارسه از سنت حماسهنویسی در ایران گفت و از «کوشنامه» سخن راند؛ چنان که سکوت جمع نشان از نفوذ سخنانش داشت.
شبی را به بیداری گذراندیم و آن مجلس را برای مجلسی دیگر که آدین شاهنامه بود ترک گفتیم؛ تا برای سومین روز سفر آماده شویم.
روز سوم ما را به شهری برد در دامنه کوه جهانبین؛ شهری استوار با دلی در تاریخ: هفشجان. در خانهای قدیمی و زیبا که امروز خانه هنر شده بود گرد آمدیم. در آنجا از کتابی رونمایی شد به نام «اوساها»؛ یعنی «آن روزها»، مجموعهای از واژهها و ضربالمثلهای بومی شهر که به همت پنج بانوی هنرمند گرد آمده بود.
سرود دختران شهر خوانده شد، ساز خسروانی نواخته شد، صدای شرشر آب و رقص ماهیان سرخ در حوض خانه به زیبایی مجلس افزوده بود. هرچه بود و هرکه بود، همه سرشار از هنر و زندگی بودند؛ پیر و جوان، زن و مرد، دختر و پسر.
شور برنامه به ما نیز رسید. فریاد ایراندوستی و حماسهخوانی سر دادیم و نام ایران چه شوری در مجلس برانگیخت. با مهر و لطف دوستان روبهرو شدیم. با نوای سهتار و عکسهای یادگاری با حاضران، سومین روز سفر نیز با غرور شاهنامهخوانی به پایان رسید و ما آماده شدیم تا در روز چهارم، بر خوان خرد در شهر بروجن بنشینیم.
این سفر شاهنامهای سرانجام در ادامه مسیر خود به ایستگاههای دیگری نیز رسید؛ جایی که نقالی و روایت حماسههای شاهنامه بار دیگر جان گرفت. پایان این سفر «برخوان خرد» با اجرای نقالی در شهرستان فارسان و نیز در دانشگاه شهر فرخشهر همراه شد؛ مجلسهایی که در آن بار دیگر نام ایران و سخن حکیم توس در میان جوانان و دوستداران فرهنگ این سرزمین طنین انداخت و یادآور شد که چراغ خرد و حماسه در دل این سرزمین همچنان روشن است.
انتهای پیام/



