نرگس در اندرونی، عشق در حصار سنت؛ بامدادی از دل تاریخ
در پیچوتاب کوچههای قجری قزوین، جایی میان بوی باقلوای اعلا و نور لغزنده ارسیها، روایت عاشقانهای جان میگیرد که بیش از آنکه قصه عشق باشد، مکاشفهای است در سنت، زنانگی، خانه و تاریخ. اثری که با احضار غایبان فرهنگ و ادب، تماشاگر را به اندرونیای میبرد که عاشقی در آن بلد نیستند، اما روایتش چنان شیوا و دلانگیز است که چشم بر کاستیها میبندیم و به تماشای زیبایی مینشینیم؛ بامدادی که نه بیش از آن است که مینماید و نه کمتر، و درست از همین رو محترم است.
شیوا خالدنژاد، دکترای فلسفه و استاد دانشگاه در یادداشتی درباره سریال «بامداد خمار» نوشت: «حوالی سالهای قجری از پیچ در پیچ کوچههای قزوین بوی نرگس و رایحه خوش باقلوای اعلا از اندرونی منزلی به مشام میرسد، منزلی که گویی نورِ گذر کرده از ارسیهای قدی آن فریاد میزند: کسی این حوالی عاشق شده است که عاشقی کردن را بلد نیست؛ به فریاد برسید که فریادرسان این خانه خود دربند سنتهای پیچیده در آداب و آیین و تدبیرِ منزل و بازار و مطبخ دست و پا میزنند.
این که چهها بر این عاشقانه گذشته و خواهد گذشت باشد برای تماشا، که دعوت به نادیدههای عاشقی و اندرونی به میانجی هنر، خود موهبتی است مضاعف. بماند که هر حدیث، پایی در بیرون از دنیای قصهها دارد و لیک اسطوره عشق به خودی خود جذاب است، ورای تمام ملامتهای آن؛ و اما داستان عاشقهای ما که از دل تاریخ به کتابتی پرطمطراق منشور شده است، در مرتبهای دیگر در قاب و قالبی باب روز به پیش روی ما قرار گرفته است که این خود شکر اندر شکر است هر چند تلخ!
به حق که کدام داستانی است که نقد و عیاری بر آن نباشد؛ چه آن را که زیستهایم و چه آن را که دیده و شنیدهایم… در این وهله عیارِ تمام عیاریِ ادبی داستان باشد برای خردهگیران ادب و نقل عیان شده آن باشد برای ما که تماشایش میکنیم و مشعوف میشویم از رنگ و لعاب و سخنوری شیرین فارسی و حظ میبریم از حرم خانههایی که شاید و شاید کمتر در این سالیان بدین شکل و شمایل خواستنی آن را دیده باشیم؛ دیدیم مزین شدن نقش و نگارهای مهراز به نقش و نگار قالی را تا پدیدار شدن بازار و بازارچه را به پیش رویمان، از مجلسهای زنانه و نیشگونهای یواشکی از روی محبت و تا حجرههای بازار در قرق مردان کوتاه قامت و بلند قامت، اعیان و مفلسان دلربا و نفرتبار را تماشا کردیم پس گویا نادرهای بیهیچ امساکی، احضار غایبان تاریخ و فرهنگ و هنر و ادب را خوب بلد بوده است. طی دوران، زنانگیها و مادرانگیهایی در دل وقایع نهان شدهاند و به خوش روزی ما صفحاتی از داستان این زنان را فتانهای زیبا خیال برایمان عیان کرد، مادرانی که عاشقی را رعایت کردند تا مادرانی که نزاده مادر بودند و یا زاده بودند، اما واژه مادری را به گلایه واداشتند! و به حق که برون ایستادیم و تصویرگری این زنانگی به حالی خلاقه در آماج چشمانمان جان گرفت.
با صناعت صحنهگردانی زبده و به یمن عشق، در میانهای از تاریخ و در پرتو حضور گنجینه فضل و معرفتهای به یاد ماندنیمان، متلهایمان، مثلهایمان، زبان شیرینمان و حتی نقش طاقههای پارچههایمان در کنار تراشههای چوب و عطر هل و گلاب عطاری بازارچه به مثابه نگارهای، بیان ارجمندی میکنند؛ تمام اینها و حتی پای پینه بسته ددهای در مطبخ و جواهرات شازدهای از قبیلهای ترک نشسته بر اریکه، همه و همه همانی هستند که زمانی همان بودیم و حال، امکان مؤانست آن فراهم شده است. ریز به ریز از قصههای آدمها و شکل و شمایلشان و لحن و بیانشان تا در و دیوارو اتاقها و اندرونی و بیرونی، حتی چادر و چارقد خاتونها و خدمتکارها و قبای خواجه و نوکر همه در خدمت هستند تا شکل یکایک را از شکلکها نجات دهند و چه اصرار که این برکشیدن از مکتوب را بیان حالی نامطلوب بدانیم؟! یا در سویی دیگر آن را نامتعهد بدانیم در بیان روایت؟! که هر آن چه هست مبادله و معاملهای است جذاب در سوگ و سور.
به تماشا نشستیم و نیوشیدیم و اشتیاق در چشمانمان درخشید و البته در مقاماتی چشم پوشیدیم از کاستیها تا با افتخار ساحات زیبایی را وقع نهیم که بیان زیبایی دلگرمکننده است و در بیانش امساک، بیانصافی است. اگر باورداشت و برداشت حال و احوال شخص و فردی در قصهها و تصاویر نشد و توانش نبود، چه ابرامیست بر ایستادن در باورهایمان که گویی تنها گونه انسانی زاده در زمان و مکان شخص خود هستیم؛ پس به جانمان فرصت استشمام رایحهای دورتر از یقینهایمان را که گاه در پیله تعصب پیچیدهاند، دهیم.
در نهایه بسیار بسزا و سزاوار است این بامدادی که هوشیار و خردمندانه و هنرمندانه است، از این رو که بیش و کم از آن چه مینماید نیست و به درستی که همین است که محترم است.»
انتهای پیام/



